مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )

911

البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )

ياد كرد آنچه ميان مختار و ابن زبير گذشت گويند مختار بر كوفه چيره شد و كارگزاران خود را به كور جبل و ارمينيه فرستاد . خوارج در بصره به تباهى گراييده بودند . مردم بصره ، مهلّب را ، در برابر خوارج به اميرى خويش برگزيدند ، چرا كه ايشان اميرى نداشتند تا به دفاع از ايشان برخيزد . عبد الله بن زبير نيز عبد الله بن مطيع را به عنوان والى به كوفه فرستاد . مختار بن ابى عبيد با گروهى از قراء از جمله ابو اسحق ثقفى و جابر جعفى بيرون آمد و با ابن مطيع جنگ كرد و او را راند و از ايشان آسوده خاطر شد و در اين باره گفته است : ابن مطيع در خلافكارى لجاج كرد / و چون در تنگنا قرار گرفت گفت : / « اى مردم آيا در ميان شما كسى هست كه نگهدارندهء من باشد ؟ » اين خبر به ابن زبير رسيد ، او محمد بن حنفيه را در تنگنا قرار داد تا با وى بيعت كند و از او فرمانبردار باشد . اما محمد بن حنفيه گفت : « اگر خلافتى باشد من بدين كار از تو شايسته‌ترم » و او ياران ابن حنفيه را گرد آورد و همه را با او در مسجد الحرام زندانى كرد و با خداوند پيمان كرد كه اگر با او بيعت نكنند ايشان را بسوزاند . محمد بن حنفيه به مختار بن ابى عبيد نامه نوشت و او را آگاه كرد . مختار اموال و كمكهايى براى او فرستاد و آنها ناگهانى ، بىآنكه يك تن آگاه شود ، به درون مسجد الحرام درآمدند و شعارشان « يا ثارات الحسين » بود تا رسيدند به ابن حنفيه و ياران او كه در حظيره زندانى بودند و پاسبانانى بر ايشان موكل بودند و آمادهء سوختن ايشان . فرستادگان مختار هيمه‌ها را آتش زدند و ابن حنفيه و يارانش را بيرون آوردند و به شعب على بن ابى طالب بردند . چهار هزار مرد بر گرد او جمع آمدند و با او بيعت كردند و او اموالى را ، كه مختار فرستاده بود ، ميان ايشان پراكنده كرد . سپس مختار ، ابراهيم بن اشتر نخعى را ، با دوازده هزار كس ، به مقابلهء عبيد الله بن زياد فرستاد . آنان در زاب ، در سرزمين موصل ، برخورد كردند و عبيد الله بن زياد - كه نفرين خدا بر او باد ! و حصين بن نمير و شمر بن ذى الجوشن و عمر بن سعد و همه كسانى كه در خون حسين شركت داشتند كشته شدند و سرهاشان را نزد مختار بردند . گويند [ حفص ] پسر عمر بن سعد ، هنگامى كه سر پدرش را نزد مختار آوردند ، در حضور او بود . مختار گفت : « آيا اين سر را مىشناسى ؟ » گفت : « آرى به خدا اين سر ابو حفص است . » مختار گفت : « حفص را به ابو حفص ملحق كنيد . » و گردنش را زدند و يزيد مفرّغ دربارهء عبيد الله بن زياد گفته است :